ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

189

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

همهء كسانى كه در مجلس حاضر بودند يكصدا مىگفتند : سليمان بن صرد را بفرست و ما را نيز به همراه او ، وقتى كه ما عامل معاويه در كوفه را بيرون رانديم تو نيز به ما ملحق شو . حسن گفت : شما پيروان و شيعيان ما هستيد ، و خير خواه ما ، آنچه را گفتيد دريافتم ، اگر من اهل دنيا بودم و براى دنيا كار مىكردم سخنان شما را مىپذيرفتم . معاويه هيچ گونه ضرورى براى من ندارد . خدا را گواه مىگيرم در آن كارى كه كردم فقط در پى اين بودم كه خون شما محفوظ ماند . تقواى الهى پيشه كنيد و به قضاى الهى راضى باشيد . به خانه‌هايتان برويد تا نيكى به شما رو كند و يا اين كه اين گناهكار [ معاويه ] از بين برود . پدرم به من گفته است معاويه كار خلافت را در دست خواهد گرفت . به خدا سوگند ، اگر همهء ما به كوه‌ها پناه ببريم شكى نخواهم داشت كه معاويه خلافت را در دست خواهد گرفت . اما اين كه گفتيد من خوار كنندهء مؤمنان هستم ، شما اگر خوار شويد بهتر است از اين كه در جنگ كشته شويد . تا زمانى كه معاويه زنده است بايد در خانه‌هايتان جاى گيريد . خدا با كسانى است كه تقواى الهى پيشه كنند و كارهاى نيك انجام دهند . ناخشنودى حسين از بيعت با معاويه سليمان بن صرد نزد حسين آمد و ماجراى پذيرفتن بيعت حسن را به اطلاع او رسانيد . حسين در جواب سليمان گفت : هر يك از مردان شما بايد در خانهء خود بنشيند و دست به كارى نزند ، تا زمانى كه معاويه زنده است . به خدا سوگند اين بيعت ، بيعتى بود كه ما آن را نمىپسنديم . وقتى كه معاويه مرد ما و شما خواهيم بود و نظر خواهيم داد . سخنان مغيرة بن شعبه با معاويه دربارهء بيعت با يزيد هنگامى كه كار خلافت بر معاويه استوار شد ، مغيرة بن شعبه را به فرماندارى كوفه فرستاد . پس از مدتى تصميم گرفت وى را بر كنار كند و سعيد بن عاص را به جاى وى گمارد . مغيره وقتى از اين انديشهء معاويه آگاه شد ، به شام آمد و به معاويه گفت : يا امير المؤمنين ، خود مىدانى كه اين امت چه دشوارىهايى كه از فتنه و اختلاف ديده است . مرگ تو نزديك است ، من از آن ترسانم كه همان مصيبت‌هايى را كه مردم پس از مرگ عثمان در آن افتادند بعد از تو نيز به آن گرفتار آيند . براى پس از خود كسى را به عنوان خليفه برگزين ، براى اين كار يزيد بهترين است . گويند ، معاويه نزد همسرش ، فاخته ، رفت و سخنان مغيره را به اطلاع وى رسانيد . فاخته كه از مادر يزيد ناخشنود بود گفت : آنچه مغيره گفته است براى اين